.

به حدی خاکه که تف کنی تو هوا آجر میاد پایین :|

  • ۲
  • نظرات [ ۰ ]
    • نگــ ❤ـار
    • شنبه ۳۰ بهمن ۹۵

    .

    کاش یکی رو داشتم باش برم بیرون

  • ۲
  • نظرات [ ۳ ]
    • نگــ ❤ـار
    • پنجشنبه ۲۸ بهمن ۹۵

    .

    هر روزکه میگذره بیشتر به این نتیجه میرسم که از همه آدما بدم میاد و همشون مث شربت آبلیمو که تفاله های لیمو تهش ته نشین شده و با هم زدن تازه تفاله هاش مشخص میشه، اولش خوبن ولی یه مدت که باشون آشنا میشی تازه اون روشون بالا میاد

    دنیا واقعا مزخرفه! ارزش سختی کشیدن و تلاش رو نداره چون آخرش قرار نیس به هیچ جایی برسی

  • ۰
  • نظرات [ ۰ ]
    • نگــ ❤ـار
    • سه شنبه ۱۹ بهمن ۹۵

    بعد از مدتها

    چند بار رفرش کردم تا پنلو برام باز کرد

    دیگه داشتم ناامید میشدم!

    من خوب هستم و زندگی میکنم، فقط نه وقتی برای نوشتن دارم نه حوصلشو! چیزی هم برای نوشتن ندارم!

    امسال سال معمولی ایه از لحاظ درسی، آرومه! هیچ اتفاق خاصی نمیفته

    کارنامه مهر و آبانمو دادن

    14 تا درس بود که دوازده تاشو 20 شده بودم

    عربیمو شدم 19/5 ! شاید یه ذزه عجیب بود برام، چون رفتار معلم عربی طوری بود که انگار منو دوست داشت! و بدون اغراق عربی من از بقیه بهتر بود! اما ناراضی نیستم! چون به همه مدرسه نمره کم داده، به یکی از بچه های کلاسمون 9 داد

    علومم شد 18! حدسشو میزدم. انتظار کمتر هم داشتم! یه جورایی باید برای خودم متاسف باشم. انتخاب رشته نزدیکه و من هر سال دارم از درس علوم نمره کمتری میارم و این باعث میشه که توی شک بیفتم که برم رشته تجربی یا نه! انسانی هم دوست ندارم! ریاضیمم اونقدرا خوب نیست

    واقعا نمیدونم چیکار کنم

    یکم به هنرستان هم فکر کردم. اما اینجا هنرستانای خوبی نداره، و هنرستاناش بچه های خوبی هم نداره!!

    شرایظ داره سخت میشه!

    داشتم کنار هیتر تایپ میکردم اما لپ تاپ خاموش شد و مجبور شدم بیام تو اتاق و بشینم رو تخت و بزنمش به شارژ

    رو تختیم سرده...

    هوا هم سرده

    و هوای سرد بهترین موقع برای بیرون رفتنه

    من بیرون نمیرم! چون نمیدونم کجای این شهر کوچیک برمف و نمیدونم با کی برم

    کاش یه نفر بود که باهاش بیرون میرفتم، بازار میرفتم، خرید میکردم، کتابخونه میرفتم، بستنی فروشی میرفتم، بستنی میخوردم، ذرت مکزیکی میخوردم... مهم هم نبود که اون آدم کی باشه!

    یکی از اعضای خانوادم، یکی از فامیلام، یه دوست یا حالا هر کی

    نوشته هام شبیه کسی نیست که حالش خوبه، اما من حالم خوبه

    شاید هنوز تو شُک و کَف رمانیم که دارم میخونم. اسمش "آن تابستان" ه

    جالبه، مامانم از کتابخونه برام اوردتش، البته هنوز تمومش نکردم

    شایدم بخاطر تغییر وضعیت آب و هواس

    یا شایدم بخاطر اون 18 درخشان توی کارنامه اما

    من خوبم، شاید یکم که بگذره، خوب تر بشم...

  • ۲
  • نظرات [ ۱ ]
    • نگــ ❤ـار
    • پنجشنبه ۴ آذر ۹۵

    مرض دارن

    هدفشون چیه از این همه درس دادن؟

    از هی هر روز هر روز امتحان گرفتن؟

    چی میرسه بشون از اذیت کردن ما؟

    الان چطور این همه نکته و معنی کلمه و تاریخ ادبیات و ترجمه و کوفت و زهرمارو بخونم؟ ها؟

  • ۴
  • نظرات [ ۶ ]
    • نگــ ❤ـار
    • دوشنبه ۲۶ مهر ۹۵

    تازه کف سرویسشم چمن مصنوعی کرده، حس ریوالدو بهم دست میده میرم تو سرویس :|

    میگه اونایی که ایستادن مواظب باشن نیفتن

    میگم اگه بیفتیمم تقصیر شماس که انقد سوار میکنین!

    با پررویی برمیگرده میگه اصن فهمیدی چی گفتی؟ به من چه. تو سوار نشو تو نیا. بعدشم تو ساعت همینطور داشت چیز میز بار من میکرد که من اصن دیگه بهش توجه نکردم :|

    حتی یکی از معلمام که اون دفه سوار سرویسمون شده بود گفت آقا این همه دانش آموز اینجا سرپان

    بش گفت خب دو نفر میتونن بیان جلو بشینن

    گفت حالا میگیم دو نفر بشینن! بقیه شون چی؟! اینا پول دادن پس باید بتونن بشینن!

    والا قدیم راننده ها انقد پررو نبودن! تازه برامون آهنگ واویلا لیلی هم میذاشتن :|

  • ۰
  • نظرات [ ۱ ]
    • نگــ ❤ـار
    • شنبه ۲۴ مهر ۹۵

    تولدم هپی

    من یه سی و پنج دقیقه دیگه دنیا میام :))

    تولدم مبارک

    جشن تولدم خوش گذشت..

  • ۲
  • نظرات [ ۵ ]
    • نگــ ❤ـار
    • شنبه ۳ مهر ۹۵

    چرا همش عنوان میخوای؟

    سلام!

    حوصله ندارم :|

    میدونم بیشتر از یکماهه پست نذاشتم!

    ولی حسش نبود خدایی!

    یه یه هفته ای رفتیم مشهد برگشتیم! خیلی شلوغ بود!

    هوا هم خوب بود اما آخراش گند شد :/

    توی هتلمون صبح ها به اندازه تمام عمرم تخم مرغ آبپز خوردم :/ البته فرنی هم میخوردما! ولی اون چند روز آخر دیگه فرنی نذاشتن، به جاش خامه گذاشتن -_-

    تو هتلمون یه نینی بود اسمش سارینا بود ^_^

    یکم تخس بود ولی بانمک بود، باش عکس گرفتم و رو ساق دستم تف ریخت و کیفمو گاز زد :|

    برای رفتن به مشهد هم خلبان هواپیمامون زن بود D:

    تو حرمم هی خادما بم گیر میدادن خواهرم حجابت -_-

    ۲ یا ۳ مهر جشن تولد میگیرم

    میشه بم چندتا آهنگ شاد که قر بندازه تو کمر آدم معرفی کنید؟

    فارسی یا خارجی فرقی نمیکنه!

    + شیرازو بیشتر از مشهد دوست دارم :|

    + سرما خوردم، حالم یه جوریه، نمیتونم توصیفش کنم!

    فقط میدونم یه جوریه!

  • ۰
  • نظرات [ ۲ ]
    • نگــ ❤ـار
    • يكشنبه ۲۸ شهریور ۹۵

    خجالت بکش پسر داستان! میذاشتی حداقل بیان دستاتونو باز کنن، بعد، بدبخت بیتربیت :|


    از قوانین مورفی چیزی میدونید؟


    نمونه اش اینه که هواپیماها و قطارا همیشه دیر حرکت میکنن مگه موقعی که شما دیر برسید! اون موقع همشون قشنگ سر وقت رفتن


    یه قانون دیگه هم که فکر نکنم جزو قوانین مورفی باشه اما در مورد من صدق میکنه اینه که من تا وقتی خودم تنهایی دارم فیلم خارجی میبینم هیچ چیز خاصی اتفاق نمیفته! ولی وقتی مامانم یا بابام میان، اون موقع بازیگرا همه عقده هاشونو خالی میکنن -_-


    چرا من انقد بدشانسم آخه؟ یه جوکی بود میگفت من اگه فیلم دفاع مقدسم نگاه کنم اون لحظه ای که بابام میاد تو اتاق بسیجیا دارن به هم تنفس مصنوعی میدن! :| دقیقا منم حکایتم حکایت همونه!


    خلاصه داشتم سریال کره ای نگاه میکردم، دوستای اسکل پسره اومدن با از این دستبند پلیسا دست دختره و پسره رو به هم بستن بعد کلیدشم گم کردن و دیگه نتونستن بازش کنن، بعد پسره خواننده بود و طرفداراش افتاده بودن دنبالش اونم مجبور بود با اون دختره در حالی که دستاشون به هم بسته شده بود فرار کنه


    خب، تا اینجا هیچ اتفاق خاصی نیفتاد و اون دختره و پسره داشتن میدویدن


    اما ماجرا همونجایی شروع شد که بابام تصمیم گرفت بیاد تو پذیرایی -_-


    ظاهرا پسر داستان همون موثع تصمیم میگیره به طرز ناگهانی به دختر داستان ابراز عشق کنه و صحنه منشوری به وجود بیاره -_-


    بابام: این چیزا چیه نگاه میکنی؟


    من:😢


     پسر داستان! نونت نبود؟ آبت نبود؟ تو اون وضعیت؟ با اون دستای بسته شده؟ صحنه منشوری به وجود اوردنت چی بود؟ -_-



     


  • ۱
  • نظرات [ ۸ ]
    • نگــ ❤ـار
    • جمعه ۱۵ مرداد ۹۵

    ینی زهرمارم کردااااا -_-

    توی رستوران:

    گارسون سالادماکارونیمو میاره، مامانم به نگین میگه میخوای بگم برای تو هم سالادماکارونی بیارن؟

    نگین: نه، پیش نگار میخورم

    من: -_-

    بعدتر، من: بابا گوشیتو بده از خودم سلفی بگیرم

    نگین: منم میام

    من: اصن نمیخوام سلفی بگیرم

    بعدتر تر، من، رو به مامان و بابام: من باید این زیتون روی سالاد شما رو بخورم! (بدجوری داشت چشمک میزد)

    نگین: وای نگار! بیا نصفش کنیم! (حالا زیتونه قد یه نخودم نبود بعد میگه بیا نصفش کنیم -_-)

    من: اصن نمیخوام بخورم!!!

    نتیجه گیری اخلاقی: با خواهر برادر کوچکتر رستوران نرید، چون زهرتون میکنن -_-


  • ۲
  • نظرات [ ۶ ]
    • نگــ ❤ـار
    • دوشنبه ۱۱ مرداد ۹۵

    بیایید زندگی را زندگی کنیم!
    نوشته های اینجا بخشی از تراوشات نیم کره چپ مغز من است!
    با لبخند وارد شوید!