داشتیم با ماشین از جاده عبور میکردیم

شب بود و جاده پر از ماشین سنگین

با یکیشون تصادف کردیم ... تقصیر ما بود

راننده ی اون ماشین یه پیرمرد بود و خیلی هم خوش اخلاق

اصلا از اینکه با ماشین بهش زدیم عصبانی نبود،نه داد زد،نه خسارت خواست،نه هیچ چیز دیگه

پیرمرده حداقل 65-70 سالش بود

زیرانداز پهن کردیم و یه گوشه نشستیم و مامان بابام مشغول حرف زدن با پیرمرده شدن

یادم نیست،نفهمیدم،نشنیدم چه حرفایی بین مامان بابام و اون پیرمرده رد و بدل شد

فقط یادمه بابام به خواهرم اشاره کرد و گفت این دختر کوچیکمه ، بعدم به من اشاره کرد و گفت اینم دختر بزرگمه

شاید باورتون نشه ، شایدم بخندین

پیرمرده میخواست به جای خسارت ماشین یکی از ما دوتا ( من یا خواهرم رو) انتخاب کنه و ما زنش بشیم !!!!!!

و با یه نیشخند منو انتخاب کرد

خونه اش بزرگ بود ، مثل یه کاخ ، حداقل انقد بزرگ که توی حیاطش تابلو زده بود و جهت اتاقا رو نشون داده بود !

رو یکی از تابلو ها نوشته بود <اندرونی> یا یه همچین چیزی ، یادم نیست

اون موقع بود که فهمیدم بـــــــــــــــــــله !!!

یارو سی چهل تا زن داره !!!

یه اتاق کوچیک هم دادن به من تا وسایلمو توش بچینم

گریه نمیکردم ، ینی نمیتونستم گریه کنم ، فقط ناراحت بودم

ناراحت ِ ناراحت

باورم نمیشد با یه پیرمرد 70 ساله عروسی کرده باشم

یادم نیست عروسی گرفتم یا نه ، من فقط یه چیز یادمه ، اینکه ناراحت بودم

+تعبیر این خواب مزخرف چیه ؟ خیلی منو بهم ریخت ...