آقا پریروز جشن نامزدی داییم بود ، خونه زنداییمم کوچیک بود و پر از آدم شده بود

منم روی مبل نشسته بودم ، خلاصه بعد از یک ساعت عروس از اتاقش اومد بیرون هی هاج و واج اینور و اونور رو نگاه میکرد نمیدونست باید کجا بشینه

و خب مسلما عروس نمیتونه روی زمین بشینه ، خانمایی هم که کنار من روی مبل نشسته بودن مسن بودن

و نمیشد اونا رو بلند کرد

منم که کاملا پرت ، اصلا تو باغ نبودم

یهو شنیدم دخترداییم گفت نگار پاشو پاشو عروس بشینه :|

ینی قشنگ پوکرفیس شدم

میخواستم زمین دهن باز کنه من برم توش !
ای خدا من چرا انقد سوتی میدم ؟

حالا بعد از کلی مذاکره و گفتگو سر تعیین مهریه تا اینا به توافق رسیدن و صابخونه شروع کرد تعارف کردن آجیل من باید میرفتم کلاس زبان !!

خب من آجیل میخواستم

میفهمید ؟

میخواستم

آجیل نخورده نیستم ولی ، خب اون آجیل فرق داشت ، مال نامزدی داییم بود :(

یه جعبه شیرینی هم گذاشته بودن وسط ولی هنوز تعارف نکرده بودن

شیرینی نارگیلی هم توش بود لامصب !

جلوی هوس رو که نمیشه گرفت

ولی برای حفظ آبرو برنداشتم

موقعی که میخواستم بلندشم که برم کلاس به مامانم گفتم از اون شیرینی نارگیلی ها برام بردار

(منظورم این بود که وقتی تعارف کردن برا من بردار بذار کنار !)

ولی گویا اشتباه متوجه شد ، رفت وسط برام از داخل جعبه اش دوتا شیرینی نارگیلی برداشت اورد :||

و من برای بار دوم پوکر فیس شدم :|

فقط سعی کردم آرامشمو حفظ کنم که اون وسط نکوبم تو فرق سر خودم!!

خلاصه رسیدم کلاس زبان رفتم توی کلاس

البته بماند که سه صفحه بیشتر نخودنیم و خوندن اون سه صفحه هیییییییییییچ فرقی با نخوندش نمیکرد

 از بس که چرت بود

توی یکی از صفحه ها داشته بود در مورد ویژگی های طوطی صحبت میکرد و آخرشم میگفت وات ایز ایت؟

خودشم جواب میداد : ایتس ا پَرِت :|

تیچرمون به یکی از بچه ها گفت فلانی اون پارت رو بخون

یه جایی از اون پارت نوشته بود:

it can't read or write

و اون شخصی که داشت اینو میخوند وقتی خواست معنیش کنه گفت : اون میتونه نقاشی بکشه ؟!؟

و من اون لحظه یه طوطی توی ذهنم نقش بست که قلم مو دستشه و میخواد نقاشی بکشه :|

همین باعث شد تا آخر کلاس وقتی یادش میفتم از شدت خنده پخش بشم روی صندلی !

و نگاه های پر از حیرت و عاقل اندر سفیه پسرای کلاسو تحمل کنم

وقتی کلاس تموم شد مامان بابام اومدن دنبالم و گفتن بله برون تموم شد (آیکون اشک ریختن)

نرفتیم خونه ، رفتیم خونه مامان بزرگمینا ، بقیه فک و فامیلم وانجا جمع شده بودن

مامانم یه بشقاب کیکی برام از تو ماشین در اورد گفت اونو واسه من کنار گذاشته بوده

یه خورده ازش خوردم،تازه و خوشمزه بود

وارد حیاط خونه مامان بزرگمینا که شدم یکی از دایی هام تو حیاط بود

آقا نه گذاشت نه برداشت

کیکمو ازم گرفت همونجا تو حیاط نشست خوردش :| !

و من برای سومین بار به حالت پوکرفیس در اومدم

کلا اون روز من همش در حالت پوکرفیس بودم

خودمم خوب میدونم که اصلا این پستو خوب ننوشته بودم و اصلا خنده دار نیست

ولی خب یه جور تخلیه ذهنی بود تقریبا

+ بوی ماه مهر ، ماه مهربانی  ، ماه مبارکی که من توش دنیا اومدم داره به مشام میرسه !

+ دو تاهمکلاسیام توی گروهی که تو واتساپ داریم دارن سر اینکه مسی بهتره یا رونالدو دعوا میکنن

هعییییییی ، خدا منو از دستشون نجات بده ...

( حس اختاپوسو دارم که بین پاتریک و باب اسفنجی گیر افتاده )