واقعا مدارس نزدیکه هااااااا

چقدر زود گذشت

تابستون امسال من فقط با نت گردی و کلاس زبان گذشت

حداقل خوبه یه کلاس زبانی رفتم و یه چیزایی یاد گرفتم

دیروز هم امتحان پایانترمم بود

تو کلاس سکوت حکمفرما بود ، هممون داشتیم امتحان میدادیم

که یه دفعه این برنامه ای که اذان میگه و اوقات شرعی رو مینویسه گفت :

ربنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا !!!!!

همه مون به قول این جوکا داشتیم میز و برگه مونو گاز میزدیم !

منم با خودم داشتم فکر میکردم که حتما پسره تو دلش داشته میگفته ربنا بهم تقلب برسون :|

خلاصه دوباره همه مون مشغول امتجان دادن شدیم که دوباره شنیدیم :

ربنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا !!!!!

و دوباره تکرار عمل گاز زدن میز و برگه ها :|

اصلا این ماجراهای کلاس زبان ما ناتمامه و سوژه ای برا خودش !

+ خیلی دوست دارم کامنتارو ببندم ولی بعدش میاید کامنت خصوصی میذارید اعتراض میکنید

اینجانب نگار حدود سیزده سال سن دارم

و به اینکه تا پارسال برای مدرسه کیف میخریدم و کوله استفاده نمیکردم اعتراف میکنم ^_^

همچنین میدانم که اگر این اعتراف را بکنم تمام خواننده های وبلاگم میپرند،اما وبلاگ خودم است دوست دارم اعتراف کنم که

تا چند ماه پیش بلد نبودم بندکفش ببندم و به همین جهت از کفش های اسپورت چسب دار استفاده میکردم ^_^

به قولا ، شرمم باد !

+ پارسال به چالش معرفی کتاب دعوت شدم و چالش رو انجام دادم ولی ، خودم راضی نبودم

حس میکردم درست و حسابی معرفی نکردم برای همین بعدا یه پست میذارم و اونو به معرفی کتاب اختصاص میدم

یادش به خیر، پارسال وقتی پست دعوت به چالش رو توی وبلاگ فرانک خوندم ، توی پستش گفته بود که از طرف خودکاربیک به این چالش دعوت شده،از روی کنجکاوی رفتم به وبلاگ خودکاربیک یه نگاهی بندازم،یکی دو پست خوندم و خوشم اومد

کم کم کل آرشیوشو زیر و رو کردم و اونجا بود که برای اولین بار تصمیم گرفتم خاطراتمو بنویسم . یادمه توی اولین کامنتی که براش گذاشتم بهش گفتم قبل از اینکه وبلاگشو بخونم از همه ی وبلاگای خاطره نویسی بدم میومده ولی عاشق وبلاگش شدم

شاید ، این وبلاگ رو ، خاطراتی که ثبتشون کردم رو ، یا حتی دوستای مجازیمو به اون مدیونم !

عجب روزای خوبی بود :))))))


و

و حرف راست را باید از بچه شنفت :