حال و حوصله ی هیچکاری رو ندارم ...

حس میکنم هیچکس حرف منو نمیفهمه

آخه چراااااااااا ؟؟!

مدرسه میخوام :|

دوست دارم بزنم تو دهن خودم که دارم اینو میگم چون میدونم وقتی مدارس باز بشه هنوز دو روز نگذشته به غلط کردم میفتم !

خستمه ، استراحت میکنم ، از استراحت کردن خسته میشم ، بازم استراحت میکنم :|

ینی قشنگ این که بی دل و دماغی(دماقی؟) رو میشه از نوشته هام فهمید

حس میکنم از زندگی خسته شدم

دیشب خواب دیدم توی مراسم عروسی یکی که نمیدونم کی بود دختر همسایه سابقمونو دیدم

همینجوری که داشتم باهاش حرف میزدم رفتم کنارش ایستادم ، قدمونو از شونه باهم مقایسه کردم

حداقل سی سانت ازم بلندتر بود !

بهش گفتم چقدر قدت بلند شده ، گفت آره من خیلی قد کشیدم الان قدم 185 ـه !!!

امیدوارم توی تولد امسالم بتونم بهتر زندگی کنم...خوشحال تر...هدفمندتر

بازم صدای اذون میاد :)

ماه رمضون این موقع من در حالت خفه شدن از شدت خوردن نون و پنیر بودم !

شیرینی درست کردم :|

وقتی مامانم خواب بود درست کردم

داشتم تو کتاباب شیرینی پزی دنبال یه چیز جدید میگشتم

نبود .... بیسکویت فانتزی رو انتخاب کردم

با خودم گفتم تا اینجاشو طبق دستور میرم بقیه شو ابتکاری درست میکنم

از بین موادش فقط پودر بادوم آسیاب شده رو نداشتیم که گفتم مهم نیس نمیریزم

با همزن موادو که میزدم به جای اینکه صاف و یه دست بشه انگار گلوله گلوله میشد

مثل اینکه یه چیزی رو کم ریخته باشم یا یه چیزی رو زیاد

هی بسته به غلظت خمیر تخم مرغ و آرد و کره اضاف میکردم

دیدم نه ! این با همزن درست نمیشه با دست ورزِش دادم اونجوری بهتر بود

بعد خمیرو گذاشتم پشت یه سینی و با وردنه پهنش کردم

یکم ازش خوردم دیدم اصلا هیچ طعم خاصی نمیده و خیلی بد شده

دوباره خمیرو جمع کردم گذاشتم تو ظرف بهش زرده تخم مرغ و یه مقدار کره زدم تا بهتر بشه

دوباره پهنش کردم و با ته استکان خمیرو قالب زدم وقتی کارم تموم شد خواستم خمیرایی که قالب زدم بردارم بذارم تو سینی فر

دیدم اصلا و به هیچ وجه بلند نمیشن ، گفتم شاید خمیرو زیادی پهن کردم

دوباره خمیرو جمع کردم و ایندفعه کمتر پهن کردم و دوباره شروع کردم قالب زدن

ولی باز بلند نشد

علاوه بر اون وقتی ازش خوردم فهمیدم شکرش خوب توش حل نشده و زیر دندون قرچ قرچ میکنه

به همین دلیلم با همزن زدمش ولی درست نشد که نشد

پس چیکار کردم ؟ تصمیم گرفتم سرخش کنم بلکه بهتر شه !

یکم خمیر برداشتم و تو دستم گرد کردم و گذاشتم تو روغن

لازمه بگم سوخت ؟

لازمه بگم کف ماهیتابه هم سیاه شد؟

با این همه من عبرت نگرفتم دو تا دیگه هم سرخ کردم !

و خب متلاشی شدن ، روغن توی ماهیتابه هم به طرز وحشتناکی کف کرد !

کف آشپزخونه هم پر آرد شده بود

توی سینی ، روی وسایل ، روی ترازوی آشپزخونه هم پر آرد شده بود

و کلی ظرف کثیف کرده بودم

در راستای قرچ قرچ شکرها توی خمیر کنجد ریختم که وقتی مامان بابام از شیرینی خوردن و شکر زیر دندونشون صدا داد فکر کنن صدای کنجداست !

تو همین هیر و دار بابام از خواب بیدار شد و اومد دید که ما (من و خواهرم) آشپزخونه رو به گند کشوندیم

و رفت مامانمم بیدار کرد :|

من که دیگه غزل خداحافظی رو خوندم !

ولی برخلاف انتظارم مامانم کاریم نداشت

اومد و با هم دیگه کف سینی فر کاغذ پهن کردیم و اون خمیر منفور کذایی رو با چندتا قالب کوچیک خوشگل قالب زدیم و تو فر گذاشتیم

و حاصل این عملیات گازانبری یا به عبارتی انتحاری تعداد زیادی بیسکوییت کوچولو کوچولوی مثلا فانتزی بود که بیشتر مزه ی بیسکویییت کره ای میداد

در کل چیز خوبی شد

البته اگه قرچ قرچ شکر رو فاکتور بگیریم :|


IMG_20150901_202905.jpg