یکشنبه زنگ ورزش بود و مامانم و زهرا داشتن کمدورزش رو مرتب میکردن و منم آمار وسایل رو میگرفتمو رو کاغذ یادداشت میکردم که میم اومد تو بهم گفت خانم الف کارت داره

منم هاج و واج مونده بودم که خانوم الف دیگه کیه ؟!
میگفت تو راهروئه ، نگاه کردم تو راهرو هیچکس نبود...

بهش گفتم مانتوشچه رنگیه ؟؟؟

اشاره کرد سمت حیاط گفت همون که مانتوش بنفشه !

گفتم اون که خانوم ح. !!!

رفتم پیش خانوم ح. و اون بهم گفت خانوم الف باهات کار داره و خودشم باهام یه کار خصوصی داشت که به شما ربطی نداره

بعد بهش گفتم خانوم الف کجاست ؟ گفت تو دفتره

رفتم تو دفتر خانوم الف بهم گفت خانوم پ.ح کارت داره :|

گفت میدونی که کجاست ؟ منم چون صبح دیده بودم که توی کتابخونه اس(در واقع همیشه توی کتابخونه اس :| ) گفتم آره میدونم و رفتم پیش خانوم پ.ح

اون موقعی که میم باید کمکم میکرد میگفت باید برم پیش خانوم پ.ح نگفت ولی موقعی که خودم فهمیدم افتاد دنبالم بهم بگه باید کجا برم :}

بهم گفت مطمئنم میخواد دستیار پرورشیت کنه(خانوم پ.ح معاون پرورشیه)

اونجا بود که من سکوت اختیار کردم و در دل نوای یاحسین یاحسین سر دادم !

خانوم پ.ح گفت میخواد مشخصاتمو بفرسته اداره تا عضو خبرگذاری پانا بشم و اداره برام یه جلسه میذاره تا توجیهم کنه برای چی باید عضو خبرگذاری بشم و چه کارایی باید انجام بدم :|

گفت اصلا خودت دوست داری ؟ گفتم ینی به خبرنگاری و اینا ؟! گفت آره

گفتم آره علاقه دارم !

یه فرم داد دستم گفت پس اینو ببر خونه پر کن بعد خودت و بابات امضا کنین و اثرانگشت بزنین و بیار برام

ادامه دارد...

:|